|
یه خونه از دلنوشته هام
|
انا لله و انا الیه راجعون
اينجا ازتو و براي توست ؛
ولي ديگر كسي اينجا سراغت را نمي گيرد.
گرد و غبارِ اينجا از آمد و شد نيست ؛ از شدن و ديگر نيامدن است.
ديگر كسي اينجا از دوريِ فاصله ؛ ديده اش تر و تار نمي شود.
...
اينجا؟
دِير ؛ كليسا ؛ معبد ؛ مسجد ؛
و شايد هم اينجا زيگورات.
...
خالي از پُرِ خدا ؛
غرق در انزواي شُكر ؛
سر فرود آمدن ها بوي سيب گاززدهُ بهشت را مي دهد ؛
بوي وسوسة ابليس.
براي ورود ؛ طهارت كه نه ؛ محاسن بايد.
ظاهر در گرو و دل در فرار.
نوري بايد ؛
كاش حُجّت را تمام نكرده بودي ؛
كاش دينت را كامل نكرده بودي ؛
قومي كه خواهد آمد بدون شق القمر وضو نمي گيرد .
پيامبري به دينداريِ خودت بايد.
گر چه اين بايدها برايِ تو بايد نيست. مرورقصه از پيش نوشته شده است.
مي دانم ؛
به تمام قصه نخوانده ات قسم ؛
و به آن قسم هميشگي بين من و تو ؛
مي دانم شق القمرِ قومِ تازه را .
...
و به تمام بغض اكنون ؛
و به آن دو دست ؛
چيزي كه هم اينك در دلم شكفت درختي جاوداني كن .
ملالي نيست جز دوريِ شما
اينجا هوا خوب است ؛
باد هم مي آيد.
و صداي خدا تا بينهايتِ بودن.
و آوازِ خيال
خيال كه نه ؛
نميدانم .
هر چه هست ؛
هر چه بايد هست و هر چه نبايد نيست.
تو را نميدانم.
كاش باشي.
چون تو بايدِ مني.
زيباست
بودنِ من ‘ نبايدِ نبودنِ تو .
و اين دليلِ بقايِ اين و آنِ من است.
باري ؛
ميگفتم:
اينجا هوا خوب است ؛
باد هم مي آيد.
و صدايِ تو كه از سر آغازِ مني.
...
اينجا بهشتِ من است.
تو و من و خدا.
به صلابت صليب مسيح
به تقدس عشق زرتشت
به قطره قطره باران طوفان نوح
به شمعدانيهاي گلستان ابراهيم
به قدرت بِرهما
به مهرباني ويشنو
به سنگدلي شيوا
تو اَوِستاي عشقي
بوداي تو منم.
پ.ن:
در آيين بودا خدايان بدين گونه اند:
۱- برهما : خدای آفرينش
۲-ويشنو : خدای نگهبان و مراقب
۳-شيوا : خدای مرگ
ملالي نيست ؛
يا اگر هم هست ياد گرفته ايم بنويسيم نيست.
جرم دارد:
حبسِ ابد براي تفكر.
سياهچال براي قلم.
مرگ براي ما.
لا اقل سلامتيمان طوري ميشود.
با درد و خونريزي.
باري ؛
ملالي هست يا نيست بماند ؛
هوا دَم دارد ؛
تنها مشغلهُ ما صلح جهاني ست ! ؛
بي دليل زنداني بودن ؛ حق مسلم ماست.
...
تولد كودكم است.
توان خريد هديه ندارم ؛
ولي كيكِ زرد هست.
هيچوقت مثل هميشه ام نبوده ام.
با خودم ميگويم و مينويسم و ميخوانم.
ولي هيچوقت خودم نبوده ام.
…
اينجا گلستانه اي نيست كه بوي علفش برخيزد.
ابنجا دريايي نيست كه به شهر پشتِ آن سفر كرد.
ولي تا دلت بخواهد فوارهُ دستاني ست كه به اناري به هوا بلند مي شود.
حجم سياهي ار آوارِ دروغ.
نه حجم سبز و نه آوارِ آفتاب.
...
جاي خاليِ سهراب.
شايد چيزي در آن دوردست هاست كه اينچنين ناخودآگاهِ مرا بي تابِ رسيدن ميكند.
شايد فلسفهُ دونيم شدنِ ماه در انتظارِ توضيح است ؛
يا شايد عصايي چوبين توجيحي براي افسانهُ اژدها در سر دارد.
هر چه هست و هر چه نيست آوازي در آنجاست كه موسيقيِ اِدراك را به حجمِ سبزرنگي
در فرايِ زمين ميخواند.
آفتابيست كه تابناكيِ خورشيد را به سُخره گرفته است.
آنجا هيچ آرزويي نيست ؛ مي دانم.
جاييست كه پِي در پِي تازه شدن را احساس ميكني.
زيباست.
فضاي سنگينِ سبكي دارد. مثل وقتي درلحظهُ جان دادن احساس كني در حال زاييده شدنی.
آغاز شايد ولي پاياني نيست.
شيرين ترين ابهام.